تبليغاتX
بــانــو مـــــریـم





















بــانــو مـــــریـم


هیچ کس نبود

که به زن بگوید :

این ایستگاه سالهاست متروک مانده

و هیچ قطاری از آن عبور نمی کند

و زن همچنان به انتظار ایستاده بود ...


+نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعتتوسط بانو | |


يادم باشد شعري براي تو بنويسم
يادم باشد از باد بپرسم كه
برف ، راه بهار باغ تو را از كه داشت؟
كدامين ندا حرفاحرف نام تو را به حنجره مرگ كشيد؟
كفن برازنده تو نيست عروس
خون به گونه هاي تو ناساز است
هنوز چيزي از نوازش هاي مادرت نمي گذرد
هنوز پنجره زخم "دلارا" به سينه ام باز است
هواي نوشتن ندارم اما
يادم باشد حتما
شعري براي تو بنويسم
 
يادت هست؟
يادت نيست
من هم با تو ، تو هم با من ، مثل ما
شايد رفته بوديم زندگي را گوشزد كنيم
شايد رفته بوديم آدم را گوشزد كنيم
شايد رفته بوديم اندكي جالب شويم براي خدا !
اما
سرخ مي باريد از آسمان سبز
در زمستان خويي ِ خرداد هشتادوهشت
حالا تو جز رويايي از ما نيستي
 
يادم باشد
با نگاه يخزده تو و خيال زخم پذير من
يك ملحفه خون و پوكه اي تف شده از تفنگ
چند برگ از اين دفتر را
در وصفت آزادي كنم
يادم باشد
شعري براي تو بنويسم
 
پ.ن1:" خوشا آنان كه زندگي را در دقايق مرگبارش زيستند". جمله اي كه سالها پيش از نويسنده اي يوناني خوانده بودم و هيچ نمي دانستم كه چيست !
پ.ن2: تقدیم به ندا آقا سلطان و همه کشته شدگان راه آزادی
 

+نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعتتوسط قاصدک | |


          خردادی که گذشت خیلی تلخ بود . اونقدر که تلخیش تا آخر عمر از یادم نمیره . اما به شدت کشش دارم به زندگی معمولی برگردم . از دنبال کردن وقایع و تحلیل های سیاسی و ... خسته شدم . فقط متاسفم برای کسانی که توی این بحران جونشون رو از دست دادن یا برای همیشه ناقص العضو شدن و بیشتر از اونها برای خانواده هاشون متاسفم . ای کاش این یه خواب طولانی بود .

          امروز هفتم تیرماه هست . فالگیر جوان میگفت عدد شانس من هفته . دلم میخواد این تنها حرفشو باور کنم و با عوض شدن تقویم و رسیدن به این عدد از این ببعد اتفاقات بهتری برای من و همه کسانی که دوستشون دارم و برای همه ما بیفته .


+نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعتتوسط بانو | |

Heal the world ,
Mak
e it a better place ,
Stop existing , Start living


راجع به انتخابات هیچی ننوشتم .

از رنگ " سبز " مورد علاقه ام هیچی نگفتم .

از نتایج شوکه شدم بازم اینجا آپدیت نشد .

دوستم رو دستگیر کردند و مدتی از احوالش بیخبر بودیم

پر شدم از حرف و خالی از نوشتن .

صحنه های جون دادن " ندا " روزی سی مرتبه در ذهنم تکرار شد

و هزار تا حرف براش داشتم اما بازم دستم به قلم نرفت .

در حیرت اینهمه مردم سالاری این دولت مهرورز

انگشت به دندان گزیدم و دم بر نیاوردم !

اما مرگ ناگهانی سلطان پاپ دنیا

تخم کفتری شد برای به حرف در اومدنم .

از شنیدن خبر فوت اسطوره دوران نوجوانیم

کسی که فقط یکییست در تمام دنیا

شوکه و ناراحت هستم

با اینکه حضورش از بسیاری جهات تأثیر گذار بود

اما روی کره زمین زندگی خوبی نداشت

امیدوارم در دیار باقی آرامش نصیبش باشه


We are the world
We are the children
We are the ones who make a brighter day
So let's start giving
There's a choice we're making
We're saving our own lives
It's true we'll make a better day
Just you and me


بعداً نوشت 1 : یه عکس نوستالژیک و قدیمی مربوط به زمانی که مایکل برام اسطوره بود ...

به اندازه کافی اسلامی شده ؟

بعداً نوشت 2 : همه چی درباره مایکل جکسون به زبان فارسی


+نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعتتوسط بانو | |


بسترنشینی ِ ما مکافاتِ دل‌‌دادگی‌ست

ناخوش‌احوالی‌مان غم‌بادِ دل‌تنگی

 لَنگِ مرهمیم بر زخم عاشقی ؛ نه شفا

چشم‌انتظار پاقدمت

دیده به درگاهِ در سفیدشد

 چاره‌ی مبتلا طبیب می‌داند ؛

شرح ِ نسخه دواچی

 درد از مرض که نیست

مردی ‌کن و بیا

 

 

سوته دلان

 

+نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعتتوسط بانو | |


پنجره ات را ببند
جاده ها را به جاده ها بسپار
کوچه ها را به کوچه ها
شهر شرم آوراست و
خوب می دانم از هجوم اینهمه شعبده
حقیقت را آوایی نیست
...
بنویس
ما مدال سینه دردهای خودمانیم و
قندیل غارهای نیاکانمان
جغرافیای جشنواره های دروغ
مهد آدمهای نمونه ؛
نمونه های بدبوی آزمایشگاه تاریخ !
...
دارم دوباره کافر می شوم
دست خودم که نیست
خسته ام می کنند
اینهمه زنده باد ...
اینهمه مرده باد ...


+نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعتتوسط بانو | |


از همان روزي که دست حضرت قابيل

گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي که فرزندان «آدم»
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميت مرد !
گرچه «آدم» زنده بود
از همان روزي که يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي که با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر ازآدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ «آدم» هم گذشت
اي دريغ
آدميت بر نگشت !
قرن ما روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبي ها تهي است
صحبت از آزادگي ٬ پاکي ٬ مروت ٬ ابلهي است !
صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست
قرن «موسي چومبه» هاست !
روزگار مرگ انسانيت است
من که از پژمردن يک شاخه گل
از نگاه ساکت يک کودک بيمار
از فغان يک قناري در قفس
از غم يک مرد در زنجير - حتي قاتلي بر دار -
اشک در چشمان بغضم در گلوست
وندر اين ايام ٬ زهرم در پياله ٬ اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
واي ! جنگل را بيابان مي کنند
دست خون آلودرا در پيش چشم خلق پنهان مي کنند !
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان مي کنند !
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
فرض کن : مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض کن : يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن : جنگل بيابان بود از روز نخست !
در کويري سوت و کور
در ميان مردمي با اين نصيبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت ٬ مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است !



فریدون مشیری


+نوشته شده در سه شنبه 26 خرداد1388ساعتتوسط بانو |



من
من ِ اين روزهايم
دارد فكر مي كند
به مني كه چند ساعت...روز ... ماه...
نمي دانم ، بعد تر
كه مصرف مي شود ، كه نيست
و مرگش تمام انتهاي آغازيست
كه از تو از همين جمله ها شروع شد
و بود من اينجا نشان نبود توست
كه خواهي خواند مرا ، بعد تر
بعد از تمام ابتداي انجامي
كه همين جمله هاست !
اما هنوز زنده ام
دست كم تا انتهاي همين جمله هاي براي تو
و تو ، توي هميشه من
توي دورتر از من ِ اين روزهايم
كه نخواهي خواند مرا
دست كم همين امشب
مرگ من
مرگ تنها تني ست مصرف شده از من
كه بشارت حضور يك دريا تو را
- با ساحلي ، شاخه گلي ، شمعي در دست -
نويد مي دهد
كه مي آيي به زيارتم
شايد امشب
همين امشب
 
پ.ن 1:  هيچ "من" خود ساخته اي پيش از خواندن يا نوشتن وجود ندارد ، كنش خواندن يا نوشتن ، "من" تازه اي مي آفريند و هنگامي كه مي خوانم يا مي نويسم ، استحقاق "من" بودن را با امكان شناخت اينكه اين "من" كيست ، مبادله مي كنم . (پل ريكور)
پ.ن2:  من از مرگ مي ترسم چون هنوزنشناخته ام كه چيست .
پ.ن 3: مرگ تنها زماني يك هديه است كه انسان درگير روياها و آرزوها ودردهاي خود زندگي كند.

 

+نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388ساعتتوسط قاصدک | |

 

زندگی فریبی دردناک و کشنده بیش نبود

و مرد زندگی مترسک این مزرعه بی بار

کمال در جستجوی همان یگانه بود در راه

همانچه در پس این کاغذ رنگی ها گم شده

 

این روزها شوق نوشتن در بلاگفا برام خیلی کمرنگ شده . بارها روی " پست مطلب جدید " کلیک کردم اما منصرف شدم ! نمیدونم علت چیست ؟ شاید فیس بوک و به روز کردن هر روزه " تو فکرت چی میگذره " تا حدی نیاز گفتن رو برطرف میکنه .

از طرفی موضوع پر رنگ و مهمی به اسم انتخابات ، اشتیاق هرگونه نوشتاری رو جز این باب از بین برده و اصولاً چون من آدم سیاسی نیستم ، ترجیح میدم در این باب هم چیزی ننویسم ...


+نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعتتوسط بانو | |

 

سه تارم را بر می دارم
از مضرابی به مضرابی
از پرده ای به پرده ای
از گوشه ای به گوشه ای
...
به سیم آخر می زنم
و همه زندگیم را به استکانی می برم
مست می شوم ... می دانم
ولی ثقل مرده گونه غمگینم
هیچ ربطی به محتوای الکلی ام ندارد؛
هوای مرگ نبود تو را باد می زند
و من تمام از تو نبودن را نفس می کشم
مست می شوم
می سوزم
همین !
 

+نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعتتوسط قاصدک | |