تبليغاتX
_____________ بـانو مـریم - آخرين نوستالژي سال 86


دلم تنگه واسه روزهاي بي دغدغه اي كه از مدرسه ميومدم و يكراست ميرفتم توي اتاقم و در رو پشت سرم ميبستم ، با بستن در ، چنان آرامشي نصيبم ميشد انگار در رو روي دنيا بستم . با يونيفورم مدرسه روي تخت دراز ميكشيدم و فكر ميكردم كه چه خوب فاميلي من با س شروع ميشه چون معلم جغرافيا هميشه دفتر كلاسو كه باز ميكرد تا سوال بپرسه ، به چند تا اسم از اسامي صفحه اول اكتفا ميكرد و دفتر كلاسو كه ميبست من يه نفس آسوده ميكشيدم و ميگفتم بازم به خير گذشت ! آخه از اين درس خيلي بدم ميومد . اول راهنمائي كه تاريخ و جغرافيا يك كتاب بود . اگه درست بخاطر بيارم ، سال دوم راهنمائي بود كه اين دو تا جدا شدن و شدن دو تا كتاب و دو تا درس و ديگه نمره تاريخ نميتونست به كمك جغرافيا بياد و منو هميشه نگران ميكرد . تنها جمله جذابي كه در سرتاسر دروس جغرافياي كل مدرسه يادم مياد اين بود كه كشور ايتاليا شبيه يك چكمه زنونه است ! از همون چكمه بلندا كه اين روزا بي ناموسي به شمار مياد !

دلم تنگه واسه روزهائي كه كالري سيب زميني سرخ كرده رو نميشمردم و با انتخاب چند تا سس داخل در يخچال يه نقاشي كوبيسم روش ميكشيدم و با خيالي آسوده لم ميدادم روي مبل و با لذت تمومشون ميكردم ، به تعداد هر زنگ تفريح تو مدرسه يه ساندويچ كالباس ( از همون ها كه نون بلند باريك ساندويچي داشت با كالباس خشك درجه 10 ) و چيپس بي نام و نشان و علامت استاندارد رو هم خورد ميكرديم توش و توي آفتاب حياط مدرسه روي زمين آسفالت روي همديگه ولو ميشديم و ساندويچ ميخورديم و با چه شعفي حكايتهاي خنده دار از زنگ قبلمون رو براي هم تعريف ميكرديم ... اون سالها هيچ روزي ترازو بالاي 52 كيلو رو نشون نميداد و من هميشه از اين بابت تحسين ميشدم بعضيها ميگفتن خوش به حالت چه هيكلي داري بعضي از دوستام هم ميگفتن كوفتت بشه ! نعمتي داشتم كه فكرشم نميكردم امروز اينقدر ازم فاصله داشته باشه .

دلم تنگه واسه سال تحويل هائي كه لباس نو ميپوشيدم و چشمام با ذوق سر سفره هفت سين رنگها رو تماشا ميكرد و بوي اسكناس نوي لاي قرآن ميتونست خوشحالم كنه . هيچوقتم باهاشون چيز مهمي نخريدم . آخه اون روزا كه هيچي "مهم" نبود و من آدم بزرگ و اينقدر جدي نبودم ! همه چيزاي خوب ميتونستند لقب "جالب" بگيرن و رسالتشون كه شاد كردن من بود رو به راحتي انجام ميدادن .

دلم تنگه واسه روزهائي كه يه هوا آرزو داشتم . كه امروز خيلي كوچيك مي‌بينمشون و متعجب ميشم كه چطور ميتونستند آرزوهام باشن . امروز حتي آرزوهاي بزرگم توانائي خوشحال كردنم رو ندارن . صبح با حبيبه داشتم ميگفتم . مثلا فرض كنيم تا پايان سال آينده ماشينم از ورنا تبديل بشه به يه پرادو دو در - يا خونه 90 متريم در غرب تهران بشه 180 متر در شمالش ! آيا خوشحالم ميكنه ؟؟ فكر كردم . ديدم نه ! واقعا احساسم با همين لحظه كمترين تغييري نخواهد كرد . حبيبه گفت آرزوهاي غير مادي چي ؟ مثلا يه عشق حقيقي و دو طرفه . بازم جواب نه بود ! چون با ترس آشنا شدم . ترس از دست دادن از ابتداي هر رابطه اي منو با خودش همراه ميكنه . اگه آرزو رو اينطوري تعريف كنيم كه برآورده شدنش موجب شادي و نشاط ميشه ، من امروز هيچ آرزوئي ندارم ! هيچي !

دلم تنگه واسه چهارشنبه سوريهائي كه با پدرها و مادرهامون تمام كوچه رو گله گله بوته ميذاشتيم و آتيش روشن ميكرديم و همه از روي آتيشها ميپريديم و ميخونديم " زردي من از تو ، سرخي تو از من " اولين باري كه بابا اين نيم جمله رو گفت و بهم گفت بايد از روي آتيش بپرم ، چه هيجاني داشتم . ميپريدم و ميخوندم ... وسطهاش يادم رفته بود سرخي من بود يا زردي من يا اصلا سبزي بود ! همون روزا كه چهارشنبه سوري به آتيش بازي خلاصه ميشد و آجيل شيرين كه توش راحت حلقوم داشت و مراسم قاشق زني و فال گوش آخر شب . يادش بخير چهارشنبه سوري سال 63 كه آخر شب خسته از آتيش بازي با بچه هاي محله ، رو مبل نشسته بودم صداي زنگ و بعد صداي قاشق به كاسه زدن اومد . مامان گفت مريم برو در رو باز كن . حتما دوستاي تو هستن . گفتم بايد چي كار كنم ؟ مامان آجيل داد و پول سكه گفت اينا رو بريز توي كاسه هر كي بود ! من آجيلها رو گرفتم و رفتم بيرون ، سر پله تو حياط روغن دون بابا رو ديدم كه گذاشته بود واسه چرب كردن تسمه دوچرخه اش . آجيل ها رو گذاشتم رو پله و روغن دون رو برداشتم . در رو باز كردم يه كي همقد خودم ديدم كه چادر بزرگ مامانش رو كشيده تو صورتش و ناشيانه جمعش كرده زير بغلش و قاشق و كاسه اش از چادر بيرونه و داره قاشق ميزنه به بيرون كاسه . چون تو كاسه پر از آجيل و شكلات و سكه بود ، از سر آستينهاش شناختمش . يوسف ايازي بود كه سر شب همه‌اش با دختر فاميلشون كه از تبريز اومده بود سرگرم بود و مواظب بود دختر لوس كه از روي آتيش ميپره ، نسوزه و با هم تركي حرف ميزدن كه من نميفهميدم . سر روغن دون رو گرفتم طرف ظرفش و دور تا دور آجيلهاش روغن ريختم ! ( عجب شوخي شهرستاني بود خدائيش ! ) اول فكر كرد درست نديده ، بعد چادرشو زد بالا و حيرت زده گفت : عجب خري هستي ! من هم خوشحال از اينكه اعصابشو بهم ريختم در رو بستم و پشت در تكيه دادم و گفتم حقت بود !

دلم تنگه واسه روزهاي آخر اسفند 76 كه عظمت عشق دو طرفه توي وجودمون بود و درحاليكه كمتر از يكماه تا جشن عروسيمون داشتيم ، بي اينكه خودمون رو درگير خريد و تشريفات كنيم هر روز اوسون و دركه و چيتگر و دربند و هر جائي كه رودي بود و سبزه اي و بوي بهار ، سرمون رو تو بغل هم ميذاشتيم و حرفهاي عاشقونه ميزديم . همون روزها كه مست عشق بوديم و بوسه ها طعم داشت . همون روزها كه نه ماشين داشتيم نه پول . درآمد رزيدنتي تو و كار دفتري روزي 3 ساعت من روي همديگه به زور به پول تاكسي ميرسيد و خريد كتابهائي كه دوست داشتيم . همون روزها كه از نگاه كردن هم سير نميشديم . خنده هامون از ته دل بود . يادش بخير حتي روز عروسيمون تو از صبح رفتي دوچرخه سواري بعدشم نون تازه خريدي و اومدي خونه ما با مامان و بابام صبحونه خوردي و نشستي سر درسات ! تا ظهر ساعت 12 كه دوش گرفتي و لباس دامادي پوشيدي اومدي آرايشگاه دنبال من ! داماداي امروزي از صبح ميرن آرايشگاه بزك دوزك ميكنن حتي زير ابرو برميدارن و كرم پودر ميزنن . چقدر سادگيت رو عاشق بودم . همه چيز از نظرت سهل و ممتنع بود . شايد ما تنها عروس دامادي بوديم كه روز عروسيمون اونقدر وقت اضافي آورديم كه وسطهاش جيمي بزنيم و بريم خونه خودمون دو ساعت بخوابيم .

يادش بخير ساعت 12 ظهر من از آرايشگاه اومدم بيرون . تا ساعت 3 توي باغ عكس و فيلم گرفتيم و گفتيم و خنديديم . تنها نبوديم حدود 12 نفر از دوستامون دور و برمون بودند . با هم دور استخر ناهار خورديم . بهتره بگم خوردين . چون ناهار ساندويچ كالباس بود ، تا اومدم اولين گاز رو با اشتها بزنم ، خانم فيلم‌بردار پريد ساندويچو از دستم گرفت . گفت عروس خانوم چي كار داري ميكني . اينطوري همه آرايشتو خراب ميكني . گفتم گشنمه بابا ! همه خنديدن . تو لقمه هاي كوچولو از ساندويچ خودت ميكندي و بهم ميدادي . ظهر خواب آلود 27 فروردين بود من عروس ريلكسي بودم كه كمترين اثري از اضطراب و دلشوره در وجودم نبود ، تازه خوابم هم گرفته بود ! رفتيم لب استخر واسه ادامه عكاسي . فيلمبردار ميگفت عروس خنده اش كمه ! داماد يه چيز خنده دار در گوشش بگو . اونا سه چهار نفري منتظر بودن لبخند شكار كنن ، تو يه چيزي گفتي كه از بس خنديدم كه نزديك بود بيفتم تو آب ! چشمام از خنده خيس شده بود ! اكيپ عكاس دست از كار كشيدن از دست من و تو كلافه شده بودن ميگفتن بابا يه لبخند كافي بود ! عروس غش كرد كه ! چقدر در حين عكاسي بهمون خوش گذشت . كلي از عكسامون شكار لحظه ها بود در حاليكه فكر ميكرديم كسي حواسش به ما نيست ازمون گرفتن ! ساعت 3 رفتيم خونه . گفته بودم گوسفند كشتن رو دوست ندارم . تا با ماشين رفتيم تو حياط با اسفند و هل هله و بعضا بغض و گريه خوشحالي همه روبرو شديم . سفره عقد ساده‌اي رو خودم درست كرده بودم . نشستيم سر سفره تو هي دم گوشم شيطوني كردي . سه ساعت كل زماني بود كه صرف عقد و دريافت هدايا شد . ساعت 6 بود و به مهموناي شام كارت دعوت 8 داده بوديم . فكر كرديم دو ساعت وقت خوبيه واسه استراحت . آشيونه عشقمون دو طبقه پائين تر از خونه مامان اينا بود كه جشن رو برگزار كرديم . رفتيم خونه خودمون و استراحت كرديم . هيچ عروسي رو نديده و نشنيده بودم كه اينقدر ريلكس و با وقت كافي و حتي اضافي انجام بشه ! ساعت 8 كه رفتيم بالا همه مهمونا اومده بودن . كسي غريبه نبود يه جمع 130 نفره خودموني كه بيشتر از دوستامون بودن . زديم و رقصيديم تا ساعت 1 شب . وقت كمي بود براي خواب چون قرار گذاشته بوديم فردا صبحش بريم دركه ! ساعت 6 بيدارم كردي . يه كمي نق زدم گفتم ولش كن بخوابيم و تو اصرار كردي . تقريبا به زور از تخت‌خواب كنده شدم . اما وقتي رسيديم دركه هواي عالي بهاري و صبحونه املت تخم مرغ با رب لب رودخونه خورديم بهت گفتم مرسي پيشنهادت تووووپ بود و تو گفتي پايه اي تا شب اينجا بمونيم . بريم تا پلنگ چال و شب زير آسمون N ستاره بخوابيم . يادش بخير و يادت بخير ...
امروز 28 اسفنده . از روز تولدت دقيقا 14 روز ميگذره اما چند وقته كه از دنيا رفتي ؟ نميدونم ! تاريخ دقيقش رو هيچكس نميدونه ! فقط اينقدر ميدونم كه به فرشته‌ها پيوستي ...

كتاب زندگي مشتركمون رو با هم شروع كرديم مقدمه اش رو تو خوندي ، من شنيدم . فهرستش رو من خوندم ، تو شنيدي . فصل اول رو تو ، فصل دوم رو من و فصل سوم رو همصدا خونديم . فصل چهارم اما سفيد بود . سفيد به پاكي روح تو . چشمهام رو بستم كه نبينم ، گوشهام رو بستم كه نشنوم . فصلهاي بعدي رو تنها خوندم . درد كشيدم و درد كشيدم ... جلد اول تمام شد . امروز خوش‌بينانه نگاه كنم در شروع جلد دومم.

ميبيني ؟ باز بهار نزديك شد و من دلم تنگه . شادي هاي روزهاي دور چون بادكنكهاي رنگي در هواي ابري روزهاي آخر اسفند من آزاد و رها مي چرخند . بعضي‌هاشون نخهاي بلند دارند و بعضي نخهاي كوتاه و بعضي بدون نخ ! باد اونها رو گاهي نزديك ميكنه و گاهي دور . به فراخور دلتنگيهام گاهي نخ يكيشون رو ميگيرم و به خودم نزديك ميكنم و غرق در خاطراتشون ميشم . مثل امروز كه به روزهاي گذشته رفتم و رسيديم به اسفندماه يك دهه پيش از عمر و گفتم و گفتم ... بعضي از اين بادكنكها رو اونقدر برام مقدس و محترمن كه مواظبت ميكنم مبادا به لبه تيزي بخورن . اونها بهترين روزهاي عمر رفته‌ام هستند و با يادآوريشون غم شيريني در وجودم ريشه ميكنه ...

روزگار نخ وجودمو كشيده . از شكافته شدنش نميترسم . دوباره بافتن بلدم . اما سرنخ رو گم كردم . دلم تنگه ، دلم خيلي خيلــــــــي تنگه . با اين دلتنگي فعلا آمادگي گفتن تبريك سال نو رو ندارم . يه چند روزي رو با دوستان ميرم شمال . اميدوارم با روحيه بهتري برگردم تا تبريكي از دل و جانانه بهتون بگم .

هنوز دوست دارم اينو :
" زردي من از تو ، سرخي تو از من "
و در نهايت سبزي من به همه كساني كه دوستشون دارم ...
 
چهارشنبه سوري بهتون خوش بگذره ...
 



+ نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت توسط بانو |